سن بابا علی مهربونتسن بابا علی مهربونت، تا این لحظه: 45 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره
سن مامانیتسن مامانیت، تا این لحظه: 42 سال و 3 ماه و 9 روز سن داره

ملوسک من

مادر که میشوی ....94/1/29

                                                                     بچه عجیب ترین موجود دنیاست ،   می آید ،   مادرت میکند ،   عاشقت میکند ،   رنجی ابدی را در وجودت می کارد .   تا آخرین لحظه عمر عاشق نگهت میدارد ...
29 فروردين 1394

سونوگرافی ان تی 94/1/17

سلام دردونه مامان سلام نفس من  امروز میخوام از روز سونوگرافی غربالگری(ان تی) بگم.روزی که اومدم دیدن تو و با دیدن شیطونی هات بیشتر از هروقت دیگه ای عاشقت شدم من و بابایی از ساعت 6/30 بعد از ظهر تو مطب دکتر منتظر نشستیم تا نوبتمون بشه و بیایم روی ماهتو ببینیم.بالاخره نوبت ما رسید  وقتی که دکتر گفت بخواب روی تخت فقط و فقط زیر لب با خدای مهربون صحبت میکردم و سلامتی و تندرستی تو وروجکمو ازش طلب میکردم.بابا علی هم دوربینو روشن کرد تا این لحظه های شیرینو ثبت کنه لحظه هایی که جزو زیباترین و مقدس ترین دقایق عمرمنه.وقتی دیدمت که چقدر شیرین و ناز خوابیده بودی دوست داشتم دستمو دراز میکردم و تورو از صفحه مانیتور برمیداشتم و محکم بغلت ...
24 فروردين 1394

مادر94/1/18

میلیون ها سال است که زن ها حامله میشوند و شکم هایشان میشود خانه موجودی دیگر.   میلیون ها سال است که آدم های دیگر شاهد بارداری و زاییدن  زنان هستند، اما هنوز هیچکس به آن   عادت نکرده است; نه زن های حامله و نه رهگذرها ، مردم دوست دارند به زن های حامله لبخند بزنند   و   دوستشان داشته باشند...... انگار شکم های بزرگ و موجودات درونشان هیچوقت عادی نمیشوند.   جدا چقدر عجیب است نفس کشیدن کسی زیر پوست تو، چقدر عجیب است تماشای تکان خوردنش و   چقدر عجیب است دلبسته شدن به موجودی که  ساکن دنیایی دیگر است.....   یک چیزهایی هیچ وقت عاد...
18 فروردين 1394

زیباترین ملودی زندگی 93/12/16

سلام دردونه مامانی  سلام وروجک ملوس من.الهی دورت بگردم من عزیز دلم  نمیدونی چقدر خوشحالم .انگار تمام دلخوشی های دنیا یکجا برای من جمع شده.قربون قدمهای کوچولو و پر برکتت بشم که اینطوری شادی و عشقو به سمت خونه دلم روونه کردی  امروز من و بابا علی مهربونت برای اولین بار فرشته کوچولوی خودمونو دیدیم  فدای اون قد و بالات بشه مامانی که اینقدر مهربون و ساکت خوابیده بودی.وقتی آقای دکتر صدای قلبتو گذاشت که بشنوم اشک شوق بود که از چشمای من میریخت پایین  فهمیدم که چقدر برام عزیزی.تو پاره تن من هستی و میخوام دنیارو به پاهات بریزم  بابا علی هم که فقط داشت از شما فیلم میگرفت و ذوق دیدنتو میکرد  اقای دکتر گفت همه چیز...
9 فروردين 1394
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ملوسک من می باشد